خاطره های به یاد ماندنی
می نویسم خاطرات کودکیت را، لحظه هایی که دیگر باز نمی گردند.لحظه هایی که در خاطرت نمی مانند. تا وقتی بزرگ شدی لحظات مبهم زندگیت اینجا ثبت شده باشد و با خواندنش لبخندی بر لب زده و بدانی همیشه عزیز بودی و قدر زحمات فرشته های زندگیت مامانی و بابا جون را بدانی زیرا بزرگ شدن به آسانی نیست.
نمیدانم روزی که می توانی این نوشته ها را بخوانی چگونه روزیست اما امیدوارم همیشه در تمام لحظه لحظه های زندگیت شادی باشه و غم جایی نداشته باشه. بدان همیشه دوستت دارم خاله و برام عزیزی و امیدوارم روزی به جایی برسی که همه را خوشحال کرده و سرافرازی برای پدر و مادرت باشی عزیزکم
تازگیا خونه مادر جون میری سر کمد و شامپو و صابون و خمیر دندون رو بیرون میاری و میریزی اینور و اونور. وقتی هم در کمد رو می بندیم اینقد کنار در کمد می ایستی و میگی باس یعنی باز که آدم دلش نمیاد در کمد رو برات باز نکنه. تازه به صابون میگی آبون به شامپو میگی آمپو و به خمیر دندون میگی دنگون.
ای جااااااااان با این حرف زدنت. تازه اگه در کمد رو برات باز نکنن خودت دستتو اینقد بلند میکنی تا دستت به کلید برسه البته هنوز بلد نیستی کلید رو بچرخونی تا در باز بشه. الان که اینا رو می نویسم 1 سال و 5 ماه و 22 روز داری عشقم.
اینم مدرک


تازگیا بهت میگیم بگو ملیحه میگی:منینه
بهت میگیم بگو سوسن میگی : نونن یا مومن


خاطره های به یاد ماندنی
